دوشب پیش انگشت شست دست راستم را با فندک پیکانمان سوزاندم. الان جایش تاول زده است و من این تاول را خیلی دوست دارم. به هر چیز دست میزنم جایش میسوزد و من رایاد صدای قلبت میاندازد.
داشتم رانندگی میکردم که مادرت گفت دکتر صدای قلبت را برایش پخش کرده و گفته سالم هستی. مادرت از صدای قلبت میگفت و من بدون آنکه بدانم با فندک ماشین بازی میکردم که انگشت شست دست راستم سوخت.
داشتم رانندگی میکردم که مادرت گفت دکتر صدای قلبت را برایش پخش کرده و گفته سالم هستی. مادرت از صدای قلبت میگفت و من بدون آنکه بدانم با فندک ماشین بازی میکردم که انگشت شست دست راستم سوخت.
قرار بود وقتی دکتر صدای قلبت را پخش میکند، مادرت ضبطش کند که من هم بشنوم؛ اما وقتی صدای قلبت صدای قلبت صدای قلبت صدای قلبت صدای قلبت را شنیده بود هل شده بود و نتوانسته بود چیزی ضبط کند.
دکتر اولین پروندهی زندگیات را باز کرد. عکسش را برایت میگذارم. کلا پرونده چیز مهمی است در زندگی و انواع و اقسام دارد که بحثش مفصل است. شاید بعدا برایت گفتم. دکتر آزمایشها را از مادرت خواست. همان آزمایشهایی که خیلی گران بودند و مادرت راضی نشده بود بدهدشان. دکتر آزمایشهای غیر ضروری را کم کرد و قرار شد آنهایی که ضروری هستند را بدهیم.
امروز رفتیم درمانگاه بقیةالله که احتمالا الان که اینها را میخوانی بیمارستان بزرگی شده است. خیلی ارزانتر حساب کردند. لیست قبلی آزمایش را از مادرت گرفتند و کل هزینهاش شد بیست و چهار هزار تومان؛ یعنی پنجاه هزار تومان از آزمایشگاه قبلی کمتر. حالا این هزار تومانها مهم نیستند و من زیاد بهشان فکر نمیکنم؛ تو هم فکرش را نکن. مهم این است که مادرت ویارش تقریبا تمام شده است و خبر خوش این است که امروز در نهار پیاز استفاده کرده است.
البته میگوید برای همین پیاز خورد کردن هم روسری به صورتش بسته است و کلی هم اذیت شده. دیگر من از این جور مسائل زیاد سر در نمیآورم. مهم این است که امروز نهار خیلی خوشکل و خوشمزهای داریم و الان دیگر من باید بروم سر سفره.
صدای قلبت را میخواهم بابا.

:)
پاسخ دادنحذفبازم ای جانننن
خدا به مادر و بچه سلامتی بده و به شما هم :)