راستش را بخواهی هنوز سخت است باهات حرف بزنم یا چیزی برایت بنویسم؛ حتی نمیدانم هادی هستی یا هدی. الان که اینها را مینویسم باید حدود یک ماه و چند روزت باشد و علم و تکنولوژی زمان ما هنوز اینقدرها پیشرفت نکرده تا از الان بتواند تشخیص بدهد دختری یا پسر. البته فکر هم نمیکنم تا زمانی که بتوانی اینها را بخوانی هم چنین پیشرفتی بکند.
حالا من فرض میگیرم هادی هستی ;)! اين روزها من و مادرت همش سر این شوخی میکنیم که دختری یا پسر. من میگویم باید پسر باشی و اصلا اگر دختر باشی... ؛ مادرت اما اصرار دارد دختر باشی. شوخی را که بگذاریم کنار از خدا میخواهیم سالم و صالح باشی و بقیهاش آنچنان مهم نیست. حالا اگر پسر باشی که چه بهتر;)!
آها! احتمالا باید این علامتها را برات توضیح بدهم. معلوم نیست وقتی بتوانی این یادداشت را بخوانی هنوز از این علامتها استفاده بکنند یا نه.
ببین پسرم! الان یعنی سال 1388 مردم با اینترنت چت میکنند. قبل تر از این، وقتی شرکت گوگل فقط یک متور جستجوی ساده بود، شرکت یاهو برای امکانات چت و ایمیل خیلی طرفدار داشت. مردم برای چت یاهو از نرمافزار یاهومسنجر استفاده میکردند؛ بعید میدانم تا زمان چت کردن تو (1399 لابد!) دوام بیاورد. زمانی که این برنامه استفاده میشد سرعتاینترنت خیلی پایین بود (21 کیلوبایت بر ثانیه. فکرش را بکن :)) تازه خیلی وقتها همین سرعت را هم نمیداد) و مردم نمیتوانستند درست و درمان از وبکم استفاده کنند. و معلوم است هرکسی نمیتواند فقط ازکلمات برای انتقال درست احساسات و عواطفش استفاده کند. به همین دلایل بود که در برنامهی یاهو مسنجر یک سری شکلک آماده کرده بودند که با نوشتن کد هرکدام از شکلکها آن شکلک برای طرف مقابل فرستاده میشد. هر شکلک معنی یک جور خاصی از احساسات و عواطف بود. مثلا همین شکلک ;) معنی چشمک میداد.
بعد اینکه اگر الان دیگر از چشمک استفاده نمیکنند که از بخش عمدهای از لذایذ دنیوی محرومند و اصلا این پاراگراف رو بیخود خواندی D:
اگر اشتباه نکنم الان پیش خودت میگویی عجب پدر پرحرفی داشتم؛ و خوب اگر فکر بکنی که عجب پدر وراجی داشتی که خجالت بکش. آدم حسابی که با پدرش اینطور حرف نمیزند. آها! تا یادم نرفته آدم حسابیهای اون یکی وبلاگم را هم بخوان؛ بدردت میخورند.
دیگر جانم برایت بگوید این روزها خیلی ذوقت را داریم. دیشب مامان بزرگت که خدا سایهاش را بالای سرمان نگه دارد چند تکه لباس برایت خرید؛ خیلی ذوق کردیم. یک دست لباس بافتنی برایت آورد؛ فکر کنم تا زمستان سال آینده اندازهات باشند. حالا شاید عکسش را برایت گذاشتم.
دیگر اینکه چند روز پیش با مادرت رفته بودیم کافیشاپ باران. فکر میکنم تا زمان شما دوام بیاورد این یکی. آنطرف تر از کافیشاپ باران یه کتاب فروشی باز شده است مخصوص کودکان. به ذهنمان رسید برویم و برایت کتاب بخریم. دختر فروشنده آمد جلو و خیلی محترمانه پرسید «ببخشید، فرزندتون چند سالشه؟» بعد من و مادرت لبخند زدیم (اول اینجا نوشته بودم نیشمان را باز کردیم. بعد دیدم بی ادبی است بابا جان!) و گفتیم «هنوز به دنیا نیامده است!». بعد دختر فروشنده کلی ذوق کرد و بالا پایین پرید و پرسید «دختر است یا پسر؟» بعد ما لبخندمان را بیشتر کشیدیم و گفتیم «این را هم هنوز نمیدانیم». بعد آن دختر فروشنده از ذوق دیگر داشت غش میکرد و ما را همانطور وسط کتابفروشی گذاشت و رفت برای دوستش تعریف کند. یک کتاب بهمان معرفی کرد که بیشتر شبیه یک دفتر آلبوم است. احتمالا تا الان مادرت نشانت داده است.
امروز قرار بود از مادرت آزمایش بگیریم تا ببینیم حالش چطور است. پول آزمایشها هفتاد و پنج هزار تومن شد که در زمان ما پول زیادی است؛ الان من ماهی صد هزارتومن شهریه میگیرم! (البته احتمالا تا آن زمان چند تا صفر از واحد پول ایران پاک کرده باشند. ببین! صد هزارتومن میشود تقریبا صد دولار آمریکای الان که دشمن ماست، الان تقریبا با صد و پنجاه هزار تومان میشود یک گوسفند کوچولو خرید. و قیمت هرمثقال طلای 18عیار صد و پانزدههزار تومان است. حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را! ریاضیت خوب است؟) هرچقدر اصرار کردم مادرت راضی نشد آزمایشها را بدهد؛ من خیلی ناراحت شدم. حالا شاید با دکتر مادرت صحبت کردیم تا آزمایشهای غیر ضروری را ندهیم.
بسه دیگر. برو درست را بخوان بچه!
پدرت