۹/۰۳/۱۳۸۸

صدای قلبت

دوشب پیش انگشت شست دست راستم را با فندک پیکانمان سوزاندم. الان جایش تاول زده است و من این تاول را خیلی دوست دارم. به هر چیز دست می‌زنم جایش می‌سوزد و من رایاد صدای قلبت می‌‌اندازد.


داشتم رانندگی می‌کردم که مادرت گفت دکتر صدای قلبت را برایش پخش کرده و گفته سالم هستی. مادرت از صدای قلبت می‌گفت و من بدون آن‌که بدانم با فندک ماشین بازی می‌کردم که انگشت شست دست راستم سوخت.

قرار بود وقتی دکتر صدای قلبت را پخش می‌کند، مادرت ضبطش کند که من هم بشنوم؛ اما وقتی صدای قلبت صدای قلبت صدای قلبت صدای قلبت صدای قلبت را شنیده بود هل شده بود و نتوانسته بود چیزی ضبط کند.

دکتر اولین پرونده‌ی زندگی‌ات را باز کرد. عکسش را برایت می‌گذارم. کلا پرونده چیز مهمی ‌است در زندگی و انواع و اقسام دارد که بحثش مفصل است. شاید بعدا برایت گفتم. دکتر آزمایش‌ها را از مادرت خواست. همان آزمایش‌هایی که خیلی گران بودند و مادرت راضی نشده بود بدهدشان. دکتر آزمایش‌های  غیر ضروری را کم کرد و قرار شد آن‌هایی که ضروری هستند را بدهیم.

امروز رفتیم درمان‌گاه بقیة‌الله که احتمالا الان که این‌ها را می‌خوانی بیمارستان بزرگی شده است. خیلی ارزان‌تر حساب کردند. لیست قبلی آزمایش را از مادرت گرفتند و کل هزینه‌اش شد بیست و چهار هزار تومان؛ یعنی پنجاه هزار تومان از آزمایش‌گاه قبلی کمتر. حالا این هزار تومان‌ها مهم نیستند و من زیاد بهشان فکر نمی‌کنم؛ تو هم فکرش را نکن. مهم این است که مادرت ویارش تقریبا تمام شده است و خبر خوش این است که امروز در نهار پیاز استفاده کرده است.

البته می‌گوید برای همین پیاز خورد کردن هم روسری به صورتش بسته است و کلی‌ هم اذیت شده. دیگر من از این جور مسائل زیاد سر در نمی‌آورم. مهم این است که امروز نهار خیلی خوشکل و خوشمزه‌ای داریم و الان دیگر من باید بروم سر سفره.


صدای قلبت را می‌خواهم بابا.

۸/۰۳/۱۳۸۸

سلام

سلام ماماني

من مثل بابات ىست به قلمم خوب نيست و اصلا دوست ندارم مثل بابات بنویسم؛ مثل این عصا قورت داده‌ها. انگار که آدم داره برای رئیس اداره‌ای جایی نامه می‌نویسه. خیلی موقع‌ها دلم می‌خواد باهات حرف بزنم. دوست دارم همون حرف‌ها رو اینجا برات بنویسم.

الان دوست دارم خاطره‌ی وقتی که فهمیدیم تو رو داریم برات بنویسم. یک شب من بابات خیلی دیر وقت رفتیم پیاده روی. توی ذهنم بود به بابات بگم یه تست بارداری برام بخره ولی امیدی هم نداشتم. آخه خیلی از این تست‌ها خریده بودیم و خبری نشده بود.

صبح روز بعد من بر خلاف همیشه که عجله داشتم بدونم جواب تست چیه اصلا یادم رفته بود تست خریدیم. ظهر داشتم ناهار رو آماده می‌کردیم که یادم اومد؛با کنجکاوی تست رو انجام دادم و همون اولش دوتا خط یعنی مثبت در اومد. باورم نشد. چند دقیقه صبر کردم بازهم مثبت بود اولش خیلی خوشحال شدم و حتی گریه کردم ولی بعدش شک کردم. گفتد حتما تستش خراب بوده یا چیزی. نمیدونستم باید چکار کنم. صبر کردم بابایی زنگ بزن ولی اون روز زنگ نزد. نمی‌تونستم صبر کنم.


رفتم پایین اول به مادربزگ گفتم که خیلی خوشحال شد و بعد به بابایی زنگ زدم. بابایی هم باورش نشد و گفت همین الان چند تا تست دیگه می‌خرم و میام. زودی اومد خونه دوتا تست دیگه هم گرفتیم و باز هم مثب بودن ولی ما هنوز باورمون نمی‌شد. یه چیز جالب! من ناهار اون روز رو که کباب بود سوزوندم. خب حق داشتم. بس که از خوشحالی دست پاچه شده بودم.


عصر همون روز رفتیم و آزمایش دادیم که بازهم مثبت بود. باز هم باورمون نشده بود. روز بعد رفتیم پیش دکتر. منشی دکتر دوستمه؛ آزمایش رو که دید گفت باردار که هستی هیچ احتمالا دوقولو هم باردار باشید. باید سونوگرافی بدید که ببینیم دوقولو بارداری یا نه.


به بابایی که گفتم خیلی خوشحال شد. ازخوشحالی توی ماشین جیغ و فریام می‌کرد. من همش می‌ترسیدم و از خدا می‌خواستم که تو سالم باشی. آخه یک ماه قبل از این وقتی مشهد بودیم من سرما خورده بودم و دارو مصرف کردم و حتی دوتا پنیسیلین زده بودم. بعد از سونوگرافی مشخص شد یه قلو هستی و دکتر گفت اصلا پنسیلین ایرادی نداره. تو سونوگرافی مشخص شد عمرت دو هفته است و قدت 8 میلیمتر! خیلی خوشحال بودم.


مامانی !من و بابایی وقتی فهمیدیم تو رو داریم خیلی خوشحال شدیم. حالا از اون ماجرا تقریبا سه هفته می‌گذره و باید بزرگتر شده باشی. همش به بابات می‌گم که تو یه جا قلمه می‌شوی و حست می‌کنم ولی بابایی باور نمی‌کنه؛ می‌گه توهم دارم ولی من واقعا احساست می‌کنم. یه جور حس مادرانه‌ی خیلی شیرین. با اینکه هنوز خیلی کوچیکی و شاید کل قد و بالات چند سانتی‌متر بیتشر نباشه ولی حست می‌کنم.


این‌روز‌ها خیلی حالم به هم می‌خوره و سرگیجه دارم و همش می‌خوابم. این ویار هم حسابی کار دستمون داده. اولین چیزی که دلم خواست قلیه‌ماهی بود که مامان بزرگت برام درست کرد. بعد لوبیا چشم بلبلی آب پز دلم خواست. تمر هندی و شیربرنج و قورمه سبزی و داستان همچنان ادامه داد... .


راستی مامانی! بابایی دوست داره که تو پسر باشی و من دوست دارم که دختر باشی ولی از بس بابات بهم تلقین می‌کنه که تو پسری هی من بهش می‌گم پسرمون فلان پسرمون بهمان. ولی جدای از این‌ها ما تورو چه دختر و چه پسر باشی دوست داریم و از خدا می‌خوایم که سالم و صالح باشی .


مادرت

۷/۲۹/۱۳۸۸

سلام

راستش را بخواهی هنوز سخت‌ است باهات حرف بزنم یا چیزی برایت بنویسم؛ حتی نمی‌دانم هادی هستی یا هدی. الان که این‌ها را می‌نویسم باید حدود یک ماه و چند روزت باشد و علم و تکنولوژی زمان ما هنوز این‌قدر‌ها پیشرفت نکرده تا از الان بتواند تشخیص بدهد دختری یا پسر. البته فکر هم نمی‌کنم تا زمانی که بتوانی این‌ها را بخوانی هم چنین پیشرفتی بکند.

حالا من فرض می‌گیرم هادی هستی ;)! اين روز‌ها من و مادرت همش سر این شوخی می‌کنیم که دختری یا پسر. من می‌گویم باید پسر باشی و اصلا اگر دختر باشی... ؛ مادرت اما اصرار دارد دختر باشی. شوخی را که بگذاریم کنار از خدا می‌خواهیم سالم و صالح باشی و بقیه‌اش آنچنان مهم نیست. حالا اگر پسر باشی که چه بهتر;)!

آها! احتمالا باید این علامت‌ها را برات توضیح بدهم. معلوم نیست وقتی بتوانی این‌ یادداشت را بخوانی هنوز از این علامت‌ها استفاده بکنند یا نه.

ببین پسرم! الان یعنی سال 1388 مردم با اینترنت چت می‌کنند. قبل تر از این، وقتی شرکت گوگل فقط یک متور جستجوی ساده بود، شرکت یاهو برای امکانات چت و ایمیل خیلی طرف‌دار داشت. مردم برای چت یاهو از نرم‌افزار یاهومسنجر استفاده می‌کردند؛ بعید می‌دانم تا زمان چت کردن تو (1399 لابد!) دوام بیاورد. زمانی که این برنامه استفاده می‌شد سرعت‌اینترنت خیلی پایین بود (21 کیلوبایت بر ثانیه. فکرش را بکن :)) تازه خیلی وقت‌ها همین سرعت را هم نمی‌داد) و مردم نمی‌توانستند درست و درمان از وب‌کم استفاده کنند. و معلوم است هرکسی نمی‌تواند فقط ازکلمات برای انتقال درست احساسات و عواطفش استفاده کند. به همین دلایل بود که در برنامه‌ی یاهو مسنجر یک سری شکلک‌ آماده کرده بودند که با نوشتن کد هرکدام از شکلک‌ها آن شکلک برای طرف مقابل فرستاده می‌شد. هر شکلک معنی یک جور خاصی از احساسات و عواطف بود. مثلا همین شکلک ;) معنی چشمک می‌داد.

بعد اینکه اگر الان دیگر از چشمک استفاده نمی‌کنند که از بخش عمده‌ای از لذایذ دنیوی محرومند و اصلا این پاراگراف رو بی‌خود خواندی D:

اگر اشتباه نکنم الان پیش خودت می‌گویی عجب پدر پرحرفی داشتم؛ و خوب اگر فکر بکنی که عجب پدر وراجی داشتی که خجالت بکش. آدم حسابی که با پدرش این‌طور حرف نمی‌زند. آها! تا یادم نرفته آدم حسابی‌های اون یکی وبلاگم را هم بخوان؛ بدردت می‌خورند.

دیگر جانم برایت بگوید این‌ روزها خیلی ذوقت را داریم. دیشب مامان بزرگت که خدا سایه‌ا‌ش را بالای سرمان نگه ‌دارد چند تکه لباس برایت خرید؛ خیلی ذوق کردیم. یک دست لباس بافتنی برایت آورد؛ فکر کنم تا زمستان سال آینده اندازه‌ات باشند. حالا شاید عکسش را برایت گذاشتم.

دیگر اینکه چند روز پیش با مادرت رفته بودیم کافی‌شاپ باران. فکر می‌کنم تا زمان شما دوام بیاورد این یکی. آن‌طرف تر از کافی‌شاپ باران یه کتاب فروشی باز شده است مخصوص کودکان. به ذهنمان رسید برویم و برایت کتاب بخریم. دختر فروشنده آمد جلو و خیلی محترمانه پرسید «ببخشید، فرزندتون چند سالشه؟» بعد من و مادرت لب‌خند زدیم (اول اینجا نوشته بودم نیشمان را باز کردیم. بعد دیدم بی ادبی است بابا جان!) و گفتیم «هنوز به دنیا نیامده است!». بعد دختر فروشنده کلی ذوق کرد و بالا پایین پرید و پرسید «دختر است یا پسر؟» بعد ما لبخندمان را بیشتر کشیدیم و گفتیم «این را هم هنوز نمی‌دانیم». بعد آن دختر فروشنده از ذوق دیگر داشت غش می‌کرد و ما را همان‌طور وسط کتاب‌فروشی گذاشت و رفت برای دوستش تعریف کند. یک کتاب بهمان معرفی کرد که بیشتر شبیه یک دفتر آلبوم است. احتمالا تا الان مادرت نشانت داده است.

امروز قرار بود از مادرت آزمایش بگیریم تا ببینیم حالش چطور است. پول آزمایش‌ها هفتاد و پنج هزار تومن شد که در زمان ما پول زیادی است؛ الان من ماهی صد هزارتومن شهریه می‌گیرم! (البته احتمالا تا آن زمان چند تا صفر از واحد پول ایران پاک کرده باشند. ببین! صد هزارتومن می‌شود تقریبا صد دولار آمریکای الان که دشمن ماست، الان تقریبا با صد و پنجاه هزار تومان می‌شود یک گوسفند کوچولو خرید. و قیمت هرمثقال طلای 18عیار صد و پانزده‌هزار تومان است. حالا پیدا کنید سن پرتقال فروش را! ریاضیت خوب است؟) هرچقدر اصرار کردم مادرت راضی نشد آزمایش‌ها را بدهد؛ من خیلی ناراحت شدم. حالا شاید با دکتر مادرت صحبت کردیم تا آزمایش‌های غیر ضروری را ندهیم.

بسه دیگر. برو درست را بخوان بچه!

پدرت