۱۰/۱۶/۱۳۸۸

حرف‌های قلمبه

خیلی وقت است برایت چیزی ننوشتم و کلی حرف قلمبه شده دارم. آن شب که مادرت اولین جوراب عمرت را خرید خواستم برایت از شیوه‌های نگه‌داری جوراب بنویسم و بگم لباس‌های آدم‌ها، و به طور مشخص‌تر جوراب‌ها شخصیت‌شان را نشان می‌دهند؛ این را البته عمو حامد آقا‌جانی می‌گفت!

آن‌ روز که منشی دکتر مادرت اولین پرونده‌ی این دنیا را برایت باز کرد می‌خواستم از اهمیت «پرونده‌» و انواعش برایت بنویسم و بنویسم که پرونده‌ها زندگی آدم‌ها را شکل می‌دهند و اگر چیزی در پرونده‌ای ثبت شد به چه جان‌کندنی می‌شود پاکش کرد.


آن شب که برای اولین بار تو و مادرت تنهایی رفتید مسافرت و من تنها ماندم می‌خواستم از کلمه‌هایی مثل محبت و عاطفه و علاقه و عشق و این‌ها بنویسم و بنویسم که مادرت را چقدر دوست دارم. آن‌ شب دعا کردم خدا  لذت این جور دوست داشتن را نصیبت کند.


دهه‌ی محرم می‌خواستم برایت درباره‌ی عاشورا و پرچم سرخ گنبد امام حسین بنویسم. حتی فردای عاشورا می‌خواستم از اوضاع سیاسی صدر اسلام را برایت تعریف کنم و از جنگ جاری و ساری حق و باطل بگویم. اگر خدا بخواهد سال آینده عاشورا شش ماهه می‌شوی. علی‌‌اصغر شهید هم شش ماه داشت.


حتی یک‌بار می‌خواستم سه مورچه‌ی جبران خلیل جبران را برایت تعریف کنم که این یکی را حتما یک بار برایت می‌نویسم. حالا اگر خدا عمر دهد وقت برای این حرف‌ها زیاد است.


مادرت از وقتی از اهواز آمده است حالش بهتر است و راحت‌تر غذا می‌خورد. برای سه شنبه‌ی هفته‌ی آینده هم وقت سونوگرافی داریم که دعا می‌کنیم سلامت باشی.


مادرت این روز‌ها احساس می‌کند سرجایت آرام و قرار نداری و همش ورجه وورجه می‌کنی؛ ولی مطمئن نیست. این‌قدر دوست دارم از این بچه‌های بازیگوش باشی. ولی فکر می‌کنم به رویت نیاورم که از شلوغ بازی‌هایت خوشم می‌آید.


دوست دارم هرشب همان حرف‌هایی که موقع خواب برایت تعریف می‌کنم را اینجا بنویسم. کاش بشود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر