امروز هفت روزه شدی بابا. دیشب وقتی همه خواب بودند آمدم پیشت. نور موبایل را گرفتم توی صورتت و تماشات کردم. هرچند دقیقه یک بار لبخندی میزدی بند از دل پاره کن. معلوم نیست چه خوابی میبینی که اینطور آرام، معصوم و قشنگ لبخند میزنی. میگن این شبها خواب خدا را میبینی. خوابی که همهی ما یک روزی دیدهایم و فراموشمان شده.
قشنگی. خیلی قشنگ. حتی بدون سرمههایی که مادربزرگ به چشمات میزند.