دیروز چند تا از مجاهدین حزب الله لبنان مهمان نهارمان بودند.
حالا تا قبل از اینکه بقیهی یادداشت را بنویسم بگم که همین الان مادرت زنگ زد. میگفت دکتر گفته از اواسط اردیبهشت باید منتظرت باشیم. الان اواخر فروردین است. بعد الان من نمیدونم این یادداشت رو چطور تموم کنم. تپش قلب گرفتم و لرزش دست.
نیم ساعت بعد :دی
خب. از لبنانی ها میگفتم. احتمالا الان که این یادداشت را میخوانی هر چهار مهمانمان شهید شده باشند.. مثل رفیقشان عماد مغنیه که اگر اشتباه نکنم پریسال شهید شد. سید حسن برای پدربزرگت تعریف میکرد که عماد مغنیه همیشه دوتا بمب خوشکل کوچولو همراهش داشت تا یک وقت اگر خواستند بدزدنش نتوانند.
حالا تا ده پانزده سال دیگر اینها زنده باشند و یا نه زیاد مهم نیست؛ یعنی مهم هستها ولی نه به اندازهی حرفی که دیروز سید عبدالله زد. عبدالله داشت دربارهی یک مسئلهای صحبت میکرد و همینطور وسطهای حرفهاش گفت: «تا ده، پونزده سال دیگه که اسرائیل از بین رفته باشه و غرب هم نقشی در خاور میانه نداشته باشه ....» من بقیهی حرفهاش را نشنیدم اصلا و فقط مبهوت نگاهش کردم. عبدالله ولی انگار که اصلا حرف چندان مهمی هم نزده است نه تن صدایش تغییر کرد و نه حالت حرف زدنش. این جملهها را مثل وقتی که دربارهی صبحانهی نخوردنش حرف میزد، گفت.
نمیدانم الان که اینها را میخوانی خاورمیانه کجای دنیا است و وعدهی خانم رایس دربارهی خاورمیانهی جدید محقق شده است و یا وعدهی سید حسن به تغییر مسیر و مصار منطقه. البته "نمیدانمی" که اول این جمله نوشتم را میتوانی خط بزنی. وعدهی صادق خدا که میدانم و نمیدانم ندارد.
اگر بدانی چقدر ذوق دارم که روز پیروزی و فتح قدس و مسجد الاقصی برایت هدیه بگیرم و شیرینی پخش کنم. اصلا شاید تعطیلات تابستانی آن سال با هم رفتیم فلسطین و در مسجد الاقصی نماز خواندیم. نه واقعا؟!
اینهایی که الان مینویسم در دنیای امروز ما شبیه آرزو و خواب و خیال هستندها! ولی انگار در دنیای همین امروز حزباللهیها به قطعیت و حتمیت این است که مثلا بگویند امروز نهارشان را کجا میخورند.
میخواستم آخر این یادداشت یک چند خطی در بارهی محمد الدوره بنویسم. یادم بنداز خودم برات تعریف بکنم.
