۳/۱۷/۱۳۸۹

خواب خدا

امروز هفت روزه شدی بابا. دیشب وقتی همه خواب بودند آمدم پیشت. نور موبایل را گرفتم توی صورتت و تماشات کردم. هرچند دقیقه یک بار لبخندی می‌زدی بند از دل پاره کن. معلوم نیست چه خوابی می‌بینی که این‌طور آرام، معصوم و قشنگ لبخند می‌زنی. می‌گن این شب‌ها خواب خدا را می‌بینی. خوابی که همه‌ی ما یک روزی دیده‌ایم و فراموشمان شده.

قشنگی. خیلی قشنگ. حتی بدون سرمه‌هایی که مادربزرگ به چشمات می‌زند.

۴ نظر:

  1. دارد برای باباش خواب های خوش میبیند!!

    پاسخ دادنحذف
  2. خدایا خداوندا! کی فکرش رو می‌کرد مهدیی که چهارده سال پیش با هم توی یک میز می‌شستیم سر کلاس خانم یوسفی، امروز بیاد و برا وبلاگ هدای من کامنت بنویسه؟
    بزرگیت رو شکر.

    پاسخ دادنحذف
  3. ماشاء الله
    چقدر زیبایی و معصوم
    خدا انشاء الله حفظت کنه برای پدر ومادرت
    کاتب باشی

    پاسخ دادنحذف
  4. آقا سلام. محظوظ شدیم از وبلاگ پدری تان. ما هم با شما هستیم و البته کمی جلوتر از شما. pedar.azjensekhoda.com خانه من و مطهره است. لینک تان هم می کنم عنقریب. یا علی

    پاسخ دادنحذف