سلام ماماني
من مثل بابات ىست به قلمم خوب نيست و اصلا دوست ندارم مثل بابات بنویسم؛ مثل این عصا قورت دادهها. انگار که آدم داره برای رئیس ادارهای جایی نامه مینویسه. خیلی موقعها دلم میخواد باهات حرف بزنم. دوست دارم همون حرفها رو اینجا برات بنویسم.
الان دوست دارم خاطرهی وقتی که فهمیدیم تو رو داریم برات بنویسم. یک شب من بابات خیلی دیر وقت رفتیم پیاده روی. توی ذهنم بود به بابات بگم یه تست بارداری برام بخره ولی امیدی هم نداشتم. آخه خیلی از این تستها خریده بودیم و خبری نشده بود.
صبح روز بعد من بر خلاف همیشه که عجله داشتم بدونم جواب تست چیه اصلا یادم رفته بود تست خریدیم. ظهر داشتم ناهار رو آماده میکردیم که یادم اومد؛با کنجکاوی تست رو انجام دادم و همون اولش دوتا خط یعنی مثبت در اومد. باورم نشد. چند دقیقه صبر کردم بازهم مثبت بود اولش خیلی خوشحال شدم و حتی گریه کردم ولی بعدش شک کردم. گفتد حتما تستش خراب بوده یا چیزی. نمیدونستم باید چکار کنم. صبر کردم بابایی زنگ بزن ولی اون روز زنگ نزد. نمیتونستم صبر کنم.
رفتم پایین اول به مادربزگ گفتم که خیلی خوشحال شد و بعد به بابایی زنگ زدم. بابایی هم باورش نشد و گفت همین الان چند تا تست دیگه میخرم و میام. زودی اومد خونه دوتا تست دیگه هم گرفتیم و باز هم مثب بودن ولی ما هنوز باورمون نمیشد. یه چیز جالب! من ناهار اون روز رو که کباب بود سوزوندم. خب حق داشتم. بس که از خوشحالی دست پاچه شده بودم.
عصر همون روز رفتیم و آزمایش دادیم که بازهم مثبت بود. باز هم باورمون نشده بود. روز بعد رفتیم پیش دکتر. منشی دکتر دوستمه؛ آزمایش رو که دید گفت باردار که هستی هیچ احتمالا دوقولو هم باردار باشید. باید سونوگرافی بدید که ببینیم دوقولو بارداری یا نه.
به بابایی که گفتم خیلی خوشحال شد. ازخوشحالی توی ماشین جیغ و فریام میکرد. من همش میترسیدم و از خدا میخواستم که تو سالم باشی. آخه یک ماه قبل از این وقتی مشهد بودیم من سرما خورده بودم و دارو مصرف کردم و حتی دوتا پنیسیلین زده بودم. بعد از سونوگرافی مشخص شد یه قلو هستی و دکتر گفت اصلا پنسیلین ایرادی نداره. تو سونوگرافی مشخص شد عمرت دو هفته است و قدت 8 میلیمتر! خیلی خوشحال بودم.
مامانی !من و بابایی وقتی فهمیدیم تو رو داریم خیلی خوشحال شدیم. حالا از اون ماجرا تقریبا سه هفته میگذره و باید بزرگتر شده باشی. همش به بابات میگم که تو یه جا قلمه میشوی و حست میکنم ولی بابایی باور نمیکنه؛ میگه توهم دارم ولی من واقعا احساست میکنم. یه جور حس مادرانهی خیلی شیرین. با اینکه هنوز خیلی کوچیکی و شاید کل قد و بالات چند سانتیمتر بیتشر نباشه ولی حست میکنم.
اینروزها خیلی حالم به هم میخوره و سرگیجه دارم و همش میخوابم. این ویار هم حسابی کار دستمون داده. اولین چیزی که دلم خواست قلیهماهی بود که مامان بزرگت برام درست کرد. بعد لوبیا چشم بلبلی آب پز دلم خواست. تمر هندی و شیربرنج و قورمه سبزی و داستان همچنان ادامه داد... .
راستی مامانی! بابایی دوست داره که تو پسر باشی و من دوست دارم که دختر باشی ولی از بس بابات بهم تلقین میکنه که تو پسری هی من بهش میگم پسرمون فلان پسرمون بهمان. ولی جدای از اینها ما تورو چه دختر و چه پسر باشی دوست داریم و از خدا میخوایم که سالم و صالح باشی .
مادرت
اسمایلی آغوش باز برای مامانی یه عالمه هم بوسسسس
پاسخ دادنحذفاین همراه مهربونتون ای کاش به من می گفت برات از این ترشکا می فرستادم خب :)
اگر تو نمایشگاه رسانه های دیجیتال می گفت برات جورش می کردم
مراقب خودت باش خب؟ :*